![]() |
![]() |
|
| خاطرات و دل نوشته ها |
|
آخر ..چگونه بگویم .. بهارم... بهار عشق و آزادی بود ..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:17 توسط محمد |
|
|
آری فرشته ی دنیای خیالم .. بی تو رفتن .. چه عذابی خواهد بود .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:10 توسط محمد |
|
|
حق دارم ببینم لبخند نسل آینده را..
...هفت گام تا خدا ...
( گام اول )
ای خالق هفت آسمان .. ای.. تویی که آفرینش در ید قدرت توست .. میدانم که مهربانترین کس.. تو هستی .. چون بزرگ مهربانی .. عظمت تورا نتوان توصیف کرد .. چون عظمت نیز در مقابلت .. شرمنده میگریزد .. از کرم تو نتوان گفت .. چون بزرگ کریم .. تو هستی .. امروز به درگاه تو آمده ام .. هرچند که تو .. در وجود منی .. همواره پاکان روزگار بدرگاهت نالیده اند .. و این تو بودی که عنایتت را دریغ نمیکردی .. این بار گدایی بدرگاهت آمده .. تا سننت را تو بشکنی .. کوله باری از رنج بشر بدوش دارد .. کوچک ارزنی .. در دریای معرفت تو .. عظمتت را میشناسم .. چون توان ناتوانیم تویی .. بزرگترین را میطلبم .... که کوچکترین کرم توست.. میدانم که گدایان درگاهت را نوازشی از نوع دیگراست .. پس به موی سپید و روی سیاهم نگاه مکن .. که شرم نیز ..شرمنده ی دیدارم شده .. هرچند که ارزش نیم نگاه تو راهم ندارم .. اما چکنم که پناهی چون تو نمیشناسم .. تو شاهی .. و من گدایی مستحق کرم تو .. و میدانی برای خود نمیخواهم .. چون ارزش گرفتن ندارم .. اما تو مرا با ارزش کن .. کرمت را از امت بشری مگیر .. که اگر تو حقی .. حق دیدن لبخند نسل آینده .. حق من .. این حق را تو عنایت کن .. ای بزرگ پرداخت کننده ی حق .. بشکن این سننت را .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 7:3 توسط محمد |
|
|
همانند گذشته .. میدانم دوباره .. بغض گلویت بر تو نهیب میزند که وقت بارش اشکت نزدیک است .. گویی.. یکی در وجودت نجوا میکند .. محبوب من ... حالا وقتشه .. بغضت را بدست باران بسپار .. ببین زمزمه ی درخت نارنج را .. که برای رسیدن به بهار این طراوت را در آغوش کشیده ؟ ببین عاشق ناشناست را .. که برای تو ترانه ی دوست داشتن میخواند .. بغضت رو بدست باران بسپار .. تا شادی ولبخند را به تو ارزانی کند .. بعد از باران .. آسمان سیاه جهل کنار میروند .. و عاشقان زنجیر هارا پاره می کنند .. تا اسارتها را سخریه کنند .. هوای آزادی .. بوی طراوت بهار .. و رقص پروانه های عاشق .. آه ...محبوب من .. بغض را فراموش کن .. رو سیاهی عاشق توست .. و تا فردا راهی نیست .. حالا وقت بارونه .. وقت عشق و دوست داشتن ..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 22:38 توسط محمد |
|
|
خالق من ...
میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی ..
و میدانم ..
هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم ..
این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند ..
تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم ..
آری ....
مرا درگیر خودت کن ..
درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم ..
بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند ..
چشمانت را نبند ...
تا من مات چشمان تو باشم ..
آخر تو در وجود منی ..
و با تو شبهایم رویایی شیرینند ..
و بدان اخرین نقطه ی دنیا ..
قله ی عشق ماست ..
هر چند تو در وجود منی ...
اما من به تنهایی دوریت دچارم ..
پس مرا از عطر وجودت تهی مساز ..
ای خالق رویا های شیرینم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 9:34 توسط محمد |
|
|
وبرگها از شاخه ها میگریزند تا شاهدی بر اشگ زمستان بر درختان نباشند .. برگها برایمان قصه میگویند .. از جدایی ها .. فراغ لبخند ها .. و از رقص پروانه های عاشق .. برگها میگویند : آنگاه که شب بر آسمان دلهایتان چیره شد .. نامردی و نامردمی باب گشت .. جفا کردن و دلشکستن بین شما انسانهای زشت نشان افتخار گردید .. آه .. از روزگار شما نامردمان .. میخواهم از روزگارشما فاصله بگیرم .. شاید هچوقت شمارا نبینم .. آخر زشت رو ئید .. پس غمگین نباشید .. که این رسم روزگار شماست .. و تا شما ... برای بیرون راندن این سیاهی قیام نکنید ... حق دیدنم را .. حق آزادی را .. وحق آدم بودن را ندارید ...
که در آنصورت جهنم حق شماست .. چون این رسم روزگار شماست ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:37 توسط محمد |
|
|
گفت : میخوام برات یادگاری بنویسم . گفتم : کجا ؟ گفت : روی قلیت ! گفتم : باشه ، بنویس تا همیشه یادگاری بمونه ... یه خنجر برداشت ... گفتم : این چیه ؟ گفت : هیس ! ساکت شدم ... گفتم : بنویس چرا معطلی ؟ خنجر رو برداشت و با تیزی خنجر نوشت : دوستت دارم دیوونه ! اون رفته ... خیلی وقته ... کجا ... نمیدونم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 18:40 توسط محمد |
|
خدایا ...
شاید.. آنروزی که مرا آفریدی در حال خود نبودی ..
شاید ..نمیدانستی که کثیف ترین انسان را خلق میکنی ..
شاید نخواستی بندگان پاکت بگویند خدا همه را پاک می آفریند ..
شاید ..
نمیدانم ...
اما میدانم که من لایق خدایی چون تو نیستم ..
چون بی مهابا دل بندگان پاکت را میشکنم ..
وچه بی ملاحظه گناه میکنم ..
نمیدانم چه بگویم ..
آنقدر خجلم که ..
حرفی برای گفتن ندارم ..
خدایا ...
چرا آفریدی مرا ..؟
دوست داشتی اشگ ندامتم را ببینی ؟
دوست داشتی ناله هایم را بشنوی ..؟
بشنو ..
پس بشنو ناله های بی صدایم را ..
و ببین سیلاب اشگم را ..
اما ببخش این گناه کار هرزه را ...
که لایق خدایی چون تو نیست ..
اما بدان من جز تو کسی را ندارم تا اصلاحم کند ....
بخودت قسم طاقت امتحان ندارم ...
پس مرا به خودم وا مگذار ...
ای بزرگترین بخشنده .. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:31 توسط محمد |
|
|
خداوندا … امشب میخواهم بی پرده حرف بزنم .. هرچند میدانم که هزارانسال قبل مرا میدیدی … خداوندا … میدانم.. که تو آگاه ترینی . .میدانم .. که شبهای قدر تو.. به بلندای رحمتت روز وشب دارد … ومیدانم … که میدانی .. می خواهم رک بگویم … می خواهم حرف بزنم … باتو که می شنوی … با تو که نگاه میکنی .. وباتو… میخواهم بپرسم : تو که میدانستی من در امتحان مردود میشوم چرا بمن اجازه دادی ..؟ من که… تنهای یم را به تو پناه می آورم ..؟ من که.. با صداقت به پایت اشگ میریزم ..؟ من که .. جز تویی بزرگوار … هیچ کس را ندارم ..؟ آخر چرا …؟؟؟؟؟؟؟؟ من که میدانم.. این ( من) تو هستی .. و ما بازیچه ای در دستان تو .. پس خدایا امشبم را شب قدر قرار ده .. تاشبی را مهمان تو.. که نه … آشغالی …در دریای معرفتت باشم … بارالاها …. تو خوب میدانی که من نیاز مندم… و گدای در خانه ی تو .. نیازم را… تو حاجتی .. تو شاهی …. و ما گدایانی صاحب یافته .. روا کن … که … نه بمن .. به ایمانهایی که بر باد رفته … به ایمان بهاری که برباد خواهد رفت .. به رنج بشر … آری … بشر همواره بدرگاهت آمده و دست پر برمیگردد … اینبار روسیاهی شکست خورده … بدرگاهت آمده .. خدایا من شکست خوده ای هستم .. که لیاقت ندارم … بخاطر بر باد نرفتن ایمان بهار … بخاطر اشگهای معصوم عسل … که سمبل رنج نسل آینده ی ماست …. روا کن حاجت این رو سیاه را … خدایا روا کن … روا کن … |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:52 توسط محمد |
|
|
میخواهم تنها بروم .. میخواهم به پشت سرم نگاه نکنم .. ایگاش میشد .. دوباره متولد شوم ... اما مرده .. تا از همان اول به این دنیای زشت نمی نگریستم .. تا آخر راهی نیست .. می بینم آخر را .. اما .. چرا از اول آخر را ندیدم .. میخواهم از خودبگریزم .. اما چه سود... که از خود گریخت هم عین مجرمیست ..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 23:0 توسط محمد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روزو روزگار خوش است یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر وجواب دو رنگی را باکمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم وبرای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم وازآسمان درس پاک زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|